اي دوست قبولم كن و جانم بستان مستم كن و وز هر دو جهانم بستان با هر چه دلم قرار گيرد بي تو آتش به من اندر زن و آنم بستان ٭٭٭ اي زندگي تن و توانم همه تو جاني و دلي اي دل و جانم همه تو تو هستي من شدي ازآني همه من من نيست شدم در تو ازآنم همه تو ٭٭٭ خود ممكن آن نيست كه بردارم دل آن به كه به سوداي تو بسپارم دل گر من به غم عشق تو نسپارم دل دل را چه كنم بهر چه مي‌دارم دل ٭٭٭ در عشق تو هر حيله كه كردم هيچ است هر خون جگر كه بي تو خوردم هيچ است از درد تو هيچ روي درمانم نيست درمان كه كند مرا كه دردم هيچ است ٭٭٭ من بودم و دوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود از وي همه ناز شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد شب را چه كنم حديث ما بود دراز ٭٭٭ دل تنگم و ديدار تو درمان من است بي رنگ رخت زمانه زندان من است بر هيچ دلي مباد بر هيچ تني آن كز قلم چراغ تو بر جان من است ٭٭٭ اي نور دل و ديده و جانم چوني وي آرزوي هر دو جهانم چوني من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس تو بي رخ زرد من ندانم چوني ٭٭٭ افغان كردم بر آن فغانم مي سوخت خامش كردم چو خامشانم مي سوخت از جمله كران‌ها برون كرد مرا رفتم به ميان و در ميانم مي سوخت ٭٭٭ من درد تو را ز دست آسان ندهم دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به يادگار دردي دارم كان درد به صد هزار درمان ندهم ٭٭٭ اندر دل بي وفا غم و ماتم باد آنرا كه وفا نيست از عالم كم باد ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد جز غم كه هزار آفرين بر غم باد ٭٭٭ در عشق توام نصيحت و پند چه سود زهرآب چشيده‌ام مرا قند چه سود گويند مرا كه بند بر پاش نهيد ديوانه دل است پام بر بند چه سود ٭٭٭ من ذره و خورشيد لقايي تو مرا بيمار غمم عين دوايي تو مرا بي بال و پر اندر پي تو مي‌پررم من كَه شده‌ام چو كهربايي تو مرا ٭٭٭ غم را بر او گزيده مي بايد كرد وز چاه طمع بريده مي بايد كرد خون دل من ريخته مي‌خواهد يار اين كار مرا به ديده مي‌بايد كرد ٭٭٭ آبي كه ازاين ديده چو خون مي‌ريزد خون است بيا ببين كه چون مي‌ريزد پيداست كه خون من چه برداشت كند دل مي‌خورد و ديده برون مي‌ريزد ٭٭٭ عاشق همه سال مست و رسوا بادا ديوانه و شوريده و شيدا بادا با هوشياري غصه هر چيز خوريم چون مست شديم هرچه بادا بادا ٭٭٭ از بس كه برآورد غمت آه از من ترسم كه شود به كام بدخواه از من دردا كه ز هجران تو اي جان جهان خون شد دلم و دلت نه آگاه از من ٭٭٭ ما كار و دكان و پيشه را سوخته‌ايم شعر و غزل و دوبيتي آموخته‌ايم در عشق كه او جان و دل و ديده‌ي ماست جان و دل و ديده هر سه را سوخته‌ايم ________________________________ ای دوست قبولم کن وجانم بستان مستم کن وز هر دو جهانم بستان با هر چه دلم قرارگیرد بی تو آتش به من اندر زن و جانم بستان ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی ازآنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو بازآ که تا به خود نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی نی می غلطم که خود فراق تو مرا کی زتده رها کند که بازم بینی هر روز دلم در غم تو زارتراست وز من دل بی رحم تو بی زارتراست بگذاشتیم ،غم تو مگذاشت مرا حتی که غمت از تو وفادارتر است برمن دروصل بسته می دارد دوست دل رابرما شکسته می خواهد دوست زین پس من و دل شکستگی بردراو چون دوست، دل شکسته می دارد دوست خود منکر آن نیست که بر دادم دل آن به که بر سودای توبسپارم دل گر من به غم عشق تو نسپارم دل دل را چه کنم بهر چی می دارم دل درعشق تو هرحیله که کردم هیچ است هرخون جگرکه بی توخوردم هیچ است از درد تو هیچ روی درمانم نیست درمان که کند مرا که دردم هیچ است من بودم ودوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه کنم حدیث ما بود دراز دل تنگم و دیدار تو درمانم است بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچه کز غم هجران تو بر جان من است ای نور دل و دیده و جانم چونی وی آرزوی هر دو جهانم چونی من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رخ زرد من ندانم چونی افغان کردم برآن فغانم می سوخت خامش کردم چون خامشانم می سوخت از جمله کرانها برون کرد مرا رفتم به میانی، در میانم می سوخت من درد تو را زدست آسان ندهم دل برنکنم زدوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم که آن درد به صد هزار درمان ندهم تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد سودای تورا زمانه می بس باشد هرگوش تو را ترانه می بس باشد در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا ما را سر تازیانه می بس باشد ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم در عشق که او جان و دل ودیده ماست جان ودل ودیده هر سه را سوخته ایم اندر دل بی وفا غم وماتم باد آن را که وفا نیست زعالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جزغم ، که هزار آفرین برغم باد در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دل است پام بر بند چه سود من ذره وخورشید لقایی تو مرا بیمار غمم عین دوایی تو مرا بی بال و پر اندر پی تو می پرم من که شده ام چو کهربایی تو مرا غم را بر او گزیده می باید کرد وز چاه طمع بریده می باید کرد خون دل من ریخته می خواهد یار این کار مرا به دیده می باید کرد آبی که از این دیده چو خون می ریزد خون است بیا ببین که چون می ریزد پیداست که خون من چه برداشت کند دل می خورد و دیده برون می ریزد عاشق همه سال مست و رسوا بادا دیوانه و شوریده و شیدا بادا با هوشیاری غصه هر چیز خوریم چون مست شدیم هرچه بادا بادا دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد جان را سپر تیر بلا خواهم کرد عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام امروز به خون دل قضا خواهم کرد از بس که برآورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بدخواه از من دردا که زهجران تو ای جان جهان خون شد دلم و دلت نه آگاه از من